می دانم می آیی ...

وبلاگ معتقدین به بازگشت حضرت امام موسی صدر (حفظه الله)

می دانم می آیی ...

وبلاگ معتقدین به بازگشت حضرت امام موسی صدر (حفظه الله)

"اگر خدا بخواهد من زنده باشم هیچ ارتشی نمی تواند مرا بکشد!"

 

یک بار در مجلس نشسته بودیم. یکی از جوانها گفت امام می خواهند بروند دمشق. راه امن نیست و امام هم اجازه نمی دهند محافظ همراهشان برود. بیایید نقشه ای بریزیم. من می روم ماشین پدرم را می آورم شما هم اسلحه تهیه کنید و بگذارید در صندوق ماشین. ماشین را هم پشت مجلس پارک می کنیم. وقتی امام راه افتاد سریع دنبالش راه می افتیم و از دور مواظبش هستیم.
مقدمات کار را آماده کردیم. نشسته بودیم و منتظر بودیم. امام موسی صدر آن جوان را صدا زد و با او صحبت کرد. وقتی جوان برگشت گفت: بلند شوید بروید! امام فهمیده، از کجا فهمیده نمی دانم! به من گفت فلانی! اگر خدا بخواهد کسی را از دنیا ببرد نه شما نه هیچ کس دیگری نمی توانید جلوی خدا را بگیرید و اگر بخواهد من زنده باشم هیچ ارتشی نمی تواند مرا بکشد. ثانیا مگه شما آموزش دیدید برای این کارها؟! بلند شید برید خونه هاتون!  

از مجموعه خاطرات "نصرالله"

نظرات 1 + ارسال نظر
وصال سه‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 12:34 ب.ظ http://rej3at-e-sadr.blogfa.com

"فنجّیناک من الغمّ وفتنّاک فتونا"

"لنریک من آیاتنا الکبری"

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد